درس و کلاس و معلمی را بر همه مشاغل دیگر ترجیح داده و به زبان و لهجه ملایری عشق می ورزم و همه تلاشم این است که دقایق و ظرایف و ناگفته ها و ثبت نشده ها ی آنرا در اشعار ملایری ماندگار و نهادینه کنم

خود شاعر می گوید :

متولد ۱۳۳۵ و دبیر ادبیاتم که از کودکی با شعر و داستان زندگی می کردم کتابهای چاپ شده ام :

-لغات و اصطلاحات ملایری

-گل کاسه اشکنک (شعر به لهجه ملایری )

کتاب های در دست تالیف :

-متل های ملایری

-بافه گل (شعر )

مسولیت ها :-مسول انجمن های ادبی پروین و شهریار ملایر (ده سال )

-رئیس فر هنگ و ارشاد (۶ سال )

ـسر دبیری هفته نامه عندلیب

سر انجام درس و کلاس و معلمی را بر همه مشاغل دیگر ترجیح داده و به زبان و لهجه ملایری عشق می ورزم و همه تلاشم این است که دقایق و ظرایف و ناگفته ها و ثبت نشده ها ی آنرا در اشعار ملایری ماندگار و نهادینه کنم

اشعاری از کتاب گل کاسه اشکنک

ننمه

ا که اصب عل طولو بیداره ننمه لو باغچه لاله عباسی مکاره ننمه

ا که با دسای کوچوک وترچیدش امین پیلته سوت شاته میاره ننمه

ا که عمری برمون سختی و تنگی کشیده هنیم پاد گل قول و قراره ننمه

ا که سر تاسر سر مای زمسون سر جو مچلنگید دمین چله و چاره ننمه

ا که جیبام پر سرنجه و فرخی مکرد مدرنجید مثه یه باغ ستاره ننمه

ا که گیسای قشنگش شده اسپی برمون نفسش افتاده امروز به شماره ننمه

ا که آش کاچی و ترخینه و پلته پلوش مین مدبق هنیم د سر داره ننمه

ا که عمری برمون ایلا و الا دویده مه سوار و تو سوار و ا پیاره ننمه

ا که اصب عل طولو بیداره ننمه لو باغچه لاله عباسی مکاره ننمه

****************************************************

عکس قشنگت مین او

تنگ ایواره بیدا

که نشده بیدی لو جو

کوچه خلوت

مه بیدم ،تو بیدی و عکس قشنگت

مین او

***

سرت بالا که کردی

گرکای مین ابروت

دلم مچزناد

چول چول عرق اروم مچکید

لالمونی مین دنم اسممه یادم نوید

آقاي فريدون محمودي پيش از اين مجموعه، صاحث اثري است با عنوان «لغات و اصطلاحات ملايري» و در آن كتاب به گردآوري واژه‌هاي ملايري پرداخته بودند. در مقدمه كتاب «لغات و اصطلاحات ملايري» نويسنده با توجه كثرت گويش‌هاي روستاهاي ملاير، كار خود را به سطح شهر محدود نموده و اين روندي است كه تا «گل كاسه اشكنك» هم ادامه پيدا مي‌كند. هرچند با توجه به مهاجرت‌هاي فراوان روستاييان و يا دست‌كم رفت و آمد و داد و ستد فراوان ايشان چندان نتوان نام گويش شهري بر اين زبان نهاد. يك نكته آنكه تعلق خاطر شاعر به روستاهاي ملاير، بخصوص «سنگؤه» را نيز از نظر نبايد دور داشت.

* اشعار آقاي فريدون محمودي كه در اين نوشته مي‌آيد تا آنجا كه فونت فارسي اجازه مي‌دهد به خط لور برگردانده شده‌اند.

كوچَه باغي كه مئ‌نِشديم دِه كِنارش يادِتَه؟
قَلاغ‌ئاي باغِ مُختار، قير وِ قارِش يادِتَه؟
سَرِ بَنِّ روخونه اُو بيشِه‌ئاي كئپ و رئپ
مَلوچ‌ئا گؤچرون‌ئا صُبِ بهارِش يادته؟
(كوچه باغي در كنارش مي‌نيشستيم يادت هست؟ كلاغ‌هاي باغ مختار و سر و صداي‌شان يادت هست؟ آن بيشه‌هاي انبوه كنار رودخانه يادت هست؟ گنجشك‌ها، سارهايش، صبح بهاريش يادت هست؟)

از كارهاي پراكنده كه بگذريم، شايد اولين مجموعه‌ی منقح شعر ملايري «گل كاسه اشكنك» سروده‌ی فريدون محمودي باشد. اين مجموعه شعر بعد از مقدمه و توضيحي درباره آوانگاري كتاب، از نوزده سرورده تشكيل شده و با واژه‌نامه‌اي مختصر پايان يافته است. «كاسَه اِشكِنَك» نام لري گل شقايق است كه گلبرگ‌هايش چنان گرد هم آمده‌اند كهكاسه را مي‌نماياند و اين گلربگ‌ها چنان بستگي ضعيفي به گل دارند كه به محض كوچكترين تماسي با دست از گل جدا مي‌گردند. شايد نام «كاسه اشنكِنك» به معني «كاسه شكن» از اينجا باشد. اما اين عقيده نيز هست كه چون آدمي به اين گل آسيب رسانده، گلبرگ‌هايش را جدا نمايد، به خانه نرسيده كاسه‌اي در خانه‌اش مي‌شكند كه اين عقيده خود حكايت از نگاه خاص همراه با احترام و تقدس مردمان كهن اين سرزمين به طبيعت است. صورت‌هاي ديگر اين واژه «كاسَه اشكِنِك» و «كاسَه اشكِه» مي‌باشد.

گُلِ كاسَه اِشكِنَك وَختي دِرا يادِ تو مئفتم
دَسِمِه نئري اَيَه پِلْ مُخورِم يِوارَه مئفتم
(وختي شقايق درآيد به ياد مي‌افتم واگر تو دستم را نگيري چرخ خورده و ناگهان مي‌افتم)

آقاي فريدون محمودي پيش از اين مجموعه، صاحث اثري است با عنوان «لغات و اصطلاحات ملايري» و در آن كتاب به گردآوري واژه‌هاي ملايري پرداخته بودند. در مقدمه كتاب «لغات و اصطلاحات ملايري» نويسنده با توجه كثرت گويش‌هاي روستاهاي ملاير، كار خود را به سطح شهر محدود نموده و اين روندي است كه تا «گل كاسه اشكنك» هم ادامه پيدا مي‌كند. هرچند با توجه به مهاجرت‌هاي فراوان روستاييان و يا دست‌كم رفت و آمد و داد و ستد فراوان ايشان چندان نتوان نام گويش شهري بر اين زبان نهاد. يك نكته آنكه تعلق خاطر شاعر به روستاهاي ملاير، بخصوص «سنگؤه» را نيز از نظر نبايد دور داشت.

سَرِ بَنِّ «ناميلَه» عينِ بهشت
باغئاي «سنگؤه» سبز و زيرِ كشت

مي‌توان گفت (جداي از واژه‌هاي بسيار كهني كه در اين اشعار استفاده شده، و تنها در سطح قالب ساخت كلمات) زبان اين مجموعه اشعار، فارسي شده ترين گويش مردمان ملاير است و اين نظر نيز خود با آنچه نويسنده گويش مردمان شهر ملاير نام نهاده، البته بستگي دارد، چه همواره گويش‌هاي كهن‌تر در روستاها حفظ مي‌شود تا شهر.

هَنِيَم اَ سَرِ شؤ تا دَمِ صُب
مئنِ «بيداري» و خؤ «ميگِم» بيايَه

متأخرترين معادل ملايريِ «مي‌گويم»، «ميگِم» است، حال آنكه در شهر هم بس فراوان گفته مي‌شود «مِؤِم» يا «مُؤِم». صورت روستايي (اگر در شهر يافت نشود) «بيداري»، «بياري» است كه البته اين نه حذف دال كه به تشخيص خط لور «دال مبدله» است. تمام واژگاني كه دال مبدله در آنها وجود تواند داشت چه در اين مجموعه و چه در «لغات و اصطلاحات...» همه «دال» ثبت شده‌اند جز چند مورد استثنا، مثلاً ضرب‌المثل «نه كور مي‌كند و نه شفا مي‌دهد» به اين شكل آمده: «نه كور مُكُنَه نه شفا "مِيَه"». البته در اين مجال قصد ما نقد و بررسي علمي اين اشعار نيست و اساساً اين كار از عهده رهي خارج است.

شؤدَرئاي بيشِه و اُو توْلَك‌ئاي آلبالو
هَمَه كِز خوردن و زردن، دِيَه بالا نِميا
(شبدرهاي بيشه و آن نهال‌هاي آلبالو، همه خشك و زرد شده و ديگر رشد نمي‌كنند)

شاعر اين دفتر شعر را به مادر گرامي‌شان تقديم كرده و نيز شعر دلكش «نَنَمَه» زينت بخش اين كتاب گشته است.

اُو كه اَ صُبِ عَلَ طولو بيدارَه نَنَمَه
لِؤِ باخچَه لالَه عباسي مئكارَه نَنَمَه
اُو كه با دَسايْ كوچوك و تِرچيدَش
اَ مئنِ پيلتَه سَوَت، شاته مئاره نَنَمَه
اُو كه عمري بِرَمُون سختي و تنگي و كَشيدَه
هَنِيَم پا دِ گِلِ قؤل و قِرارَه نَنَمَه
اُو كه سَرْ تا سَرِ سَرماي زِمِسُون سرِ جوْ
مئچِلِنگيد دِه مئن چِلِه و چارَه نَنَمَه
اُو كه جيبامه پُرِ سِرِنجِه و فَرخي مئكِرد
مئدُرُنجيد مِثِ يِه باغِ ستارَه نَنَمَه
اُو كه گيساي قَشَنگِش شده اسپي بِرَمُون
نَفَسِش اِفْتادَه امروز به شمارَه نَنَمَه
اُو كه آش كاچي و ترخينه و پلتَه پلؤش
مئن مدبق هَنِيَم ده سَرِ دارَه نَنَمَه
اُو كه عمري بِرَمُون ايلا و اُولا دِويدَه
مِه سوْآر و تو سوْآر و اُو پيارَه نَنَمَه
اُو كه اَ صُبِ عَلَ طولو بيدارَه نَنَمَه
لِؤِ باخچَه لالَه عباسي مئكارَه نَنَمَه

نارضياتي شاعر از صنعتي شدن و از دست رفتن ارزش‌ها و بي معني شدن معني‌ها و معني يافتن مسائل پوچ و (از همه نزديك‌تر به نگاه يك شاعر) از ميان رفتن طبيعت سبز، در اين اشعار فراوان به چشم مي‌آيد و از اين روي يك چشم شاعر بسوي خاطره‌هاي قديمي است.

وختي خاطراتِمِ بادِ رُؤه ايلا و اُولا مئ‌شونه
شِؤِ زُلفايِ دِرازت مئنِ جُونِم مئ‌مونه
(اگرچه باد تند خاطراتم را به اين سو و آن سو مي‌برد، سياهي زلفهاي بلندت در درون جان من همچنان مي‌ماند)

و در يك كل منسجم نقص‌هاي روزگار گذشته را در كنار خوبي‌هايش مي‌نشاند و براي آن نقص‌ها نيز حتي دلتنگي مي‌كند.

بچئاي وِيْلونِ كوچَه پاپَتي صب تا غروب
دَسئاي چَخْميلَه‌دار و خِت وِ خوارِش يادِتَه؟
شاطر هاشم يادته؟ جونِ بِرارِت يادِتَه؟
لُنگِ چِرك و خمير تُرش و تغارش يادِتَه؟

دِه مِيونِ كوچه‌باغِ بچه‌يي قِر خوردن
حَسرتِ داشتن يِيْ شبرؤ نؤ، اي گفتي!
دفترئاي مشقِ مُونه، يه چراغ گرسوز
به خيالت يه دوچرخَه مئنِ خؤ، اي گفتي!
بو بِرنگ علف و پونه‌ی باغ سنگؤه
نونِ شاتَه با كمي پَلْتَه پلؤ، اي گفتي!

اما چشم ديگر شاعر نظر به آنجايي دارد كه سخن از آن با «هَني يَم» آغاز مي‌شود.

هَنيم دار وِ دَرَختِش باقيَه
دالُونِ بهشت و باغِ سيفيَه

بِلِ باريك و شِلالي هَنِيَم
جويِ صافئ و زلالئ هنيم
تنگِ ايوارَه‌ی يِيْ بيشه‌ی بيد
شِؤِ شيراز و شمالي هنيم
وختي صافي تونه سئلت مُكُنِم
عيدي اول سالي هنيم

دو شعر از اين مجموعه را طنزِ اجتماعي توان گفت. يكي «مه كه دارِم مئ‌چلوسِم» و ديگر «مئ‌شه شي؟» در يكي مخاطبان عيان مردمند و مخاطبان نهان مسئولينند و آن شعري است كه طنزي با فرياد اعتراض دارد و در ديگري مخاطبان عيان مسئولينند و مخاطبان نهان مردمند كه توصيه به قناعت است و دوري جستن از حرص و آز.

نِمئني بي جِكِ جُنِم، نِمئ‌رَه دَسِم به دُنِم
بِرِيِ چند تا تومَن پول، به خدا چش مئ‌تلونِم
كؤشي دارِم پاره پورَه، عين خِشمالاي كورَه
بَچاكَ ميگَن آجي جُون، پَه چِنَه آقام اي جورَه
هَشتا بَچَه كِردَه خوارِم، اي عزيزِم، اي بِرارِم
حال روزِمِه تو مئني، عينِ مُرده‌ی مِزارم....

هَمَه مُلكئاي دنيايِ بَدَن بِت مئ‌شَه شي؟
سَر گُلِ حاصِلِ باغئاي بَدَن بِت مئ‌شه شي؟
پولاي غُنَه كُني و جانِماز اؤ بَكَشي
قِسِ بيچارَه فقيرئاي بَدَن بِت مئ‌شه شي؟
بَتَمَرگي سَرِ سفرَه بِرِ خُت بَلُوپُوني
لِنگِ غاز و مرغِ يِيْ پاي بَدَن بت مئ‌شه شي؟
وختي پيري و كوري به خودِت ميگي شؤي
هَمَه شيش دُونگيِ دنيايِ بَدَن بت مئ‌شه شي؟

اما عشق نيز از جمله برجسته‌ترين زمينه‌هاي اين سروده‌ها ست.

*
تنگ ايوارَه بيدا
كه نشدَه بيدي لِؤِ جوْ
كوچَه خلوت
مِه بيدِم، تو بيدي و عكس قشنگِت
مئن اؤ
*
سَرِتِه بالا كه كِردي
گِرِك‌ئايِ مئن اَبروت
دِلِمِه مئچِزُوناد
چوْلِ چوْلِ عَرَق اَ روْم مئ‌چِكيد
لالِمُوني مئنِ دُنِم، اِسمِمِه يادِم نِويد

شي كُنِم اي دِلِ مِه آشُفتَه حالَه
بَسَه دِه زِنجيلِ ماه و روز و سالَه
قَلَمِم بَشْكِنَه اَه غيرِ تو حرفي بنوئسِم
فصلِ پاييز و زِوُنِم لالِ لالَه

گؤچَرونِ دِلِ تو كاشكي شؤي پَر بَزَنه
بيا تا دَرِ قِلامُون به دِلِم در بَزَنَه
(سارِ دلت كاش شبي پر زند و تا خانه‌مان بيايد و حلقه دربِ دلم را بجنباند)

در پايان بايد گفت كه با اين دفتر، شعر ملايري آغازي بسيار خوبي داشته و اميد است كه شاهد آثاري ديگر از اين شاعر و ديگر شعراي ملاير به زبان خودشان باشيم. جاي بسي تأسف است كه با وجود شعراي بسيار خوش ذوق و قريحه‌ی ملايري، تا اين حد كم به شعر لري توجه شده است.